





کتاب داستان های ماجراجویی برای دختران جسور
معرفی کتاب داستانهای ماجراجویی برای دختران جسور:
قصههایی که در دل میمانند…
این کتاب سفری است میان افسانههای کهن، جایی که دختران، نه در انتظار نجات، بلکه خود ناجیاند. با گامی استوار و قلبی پرجرأت، با هیولاها روبهرو میشوند، از سرنوشت نمیهراسند و راهی میسازند که پیش از آن وجود نداشت.
هر داستان، زمزمهای از شجاعت و مهربانی است که در گوش کودکان و بزرگسالان میپیچد؛ یادآوری این حقیقت ساده که قهرمان بودن، جنسیت نمیشناسد.
معرفی کامل داستانهای ماجراجویی برای دختران جسور:
جهان قصهها، قرنهاست که الهامبخش ما بوده است؛ دنیایی از قهرمانی، تخیل، جــادو و آرزوهایی که در دل واژهها جان میگیرند. اما در میان هزاران داســتانی که نسل به نســل منتقل شدهاند، جای قهرمانانی که دختر باشند، اغلب خالی یا کمرنگ بــوده اســت. دخترانی که نه در نقش شــاهزادههایی منتظر نجــات، بلکه به عنوان پیشگامان، جنگجویان، جستوجوگران حقیقت و نجاتدهندگان ظاهر شوند. کتاب «قصه های شــگفتانگیز برای دختران شجاع» پاسخی است به همین افسانه و روایت کهن 31نیاز فراموش شده. آنیتا گانری در این مجموعه با گردآوری از فرهنگها و ســرزمینهای گوناگون، تصویری نو از قدرت، جســارت و خلاقیت دختران ارائه میدهد. در این داستانها، دخترانی را میبینیم که با هوش و شجاعت خود به نبرد با اژدها، ســلطه طلبی و حتی سرنوشــت میروند؛ شخصیتهایی که به جای تبعیت، رهبری میکنند و به جای ترس، انتخاب را در آغوش میکشند.
قسمتهایی از کتاب:
در روستایی در کنار رود بزرگ نیجر، در غرب آفریقا، مردی به نام فرا ماکا با دخترش نانا میریام زندگی میکردند. آنها از قوم سورکو بودند، که بهعنوان جنگجویان بزرگ و ترسناک شناخته میشدند. فرا ماکا یکی از شجاعترین و بهترین آن جنگجویان بود.
فرا ماکا هیکلی شبیه غول داشت و آنقدر قوی بود که میتوانست فقط با یک دستش درخت بائوباب را از ریشه درآورد. اگرچه خودش چهرۀ زیبایی نداشت، اما دخترش، نانا میریام، نهتنها مانند پدرش بسیار قوی بود، بلکه زیبا و باهوش نیز بود. فرا ماکا به دخترش افتخار میکرد و هرچه بلد بود، به او هم آموزش میداد. آنها باهم سفر میکردند و در امتداد رودخانه پارو میزدند و فرا ماکا انواع ماهیها، گیاهان و حیوانات را به دخترش نشان میداد و هر آنچه دربارۀ طبیعت میدانست را به او یاد میداد. اما یک چیز دیگر هم بود که او به نانا میریام یاد میداد و آنهم جادو بود.
طولی نکشید که نانا میریام در جادو از پدرش خبره تر شد؛ هرچند که این را به کسی، حتی پدرش، نگفت.
در آن زمان، اسبآبی بزرگی که جادو نیز بلد بود، در رود نیجر زندگی میکرد. این اسبآبی همیشه بهشدت، حتی بعداز خوردن غذا هم گرسنه بود. هر سال، درست زمانی که مردم سورکو میخواستند محصول برنج ارزشمند خود را برداشت کنند، اسبآبی از رودخانه بیرون میآمد، به زمینهای کشاورزی میرفت و همۀ بوتههای برنج را میبلعید. به همین منوال، هر سال محصولات را از بین میبرد تا چیزی برای خوردن باقی نمیماند و قحطی همهجا را فرا میگرفت.
شکارچیان روستا بارها تلاش کردند تا این هیولا را بکشند؛ اما اسبآبی همیشه آنها را فریب میداد؛ خودش را به تمساح، مار آبی یا ماهی غولپیکری تبدیل میکرد و بهسرعت از دست آنها فرار میکرد.
روزی، فرا ماکا تصمیم گرفت که خودش به شکار این هیولا برود و برای این کار، با خود هفت نیزۀ تیزش را برد.
او قبلاز رفتن به همه گفت: «این نیزهها هرگز من رو ناامید نکردن. وقتی برگردم، این هیولا دیگه مرده.»سپس به راه افتاد و اسبآبی را پیدا کرد. بازویش را عقب کشید. اسب آبی را هدف گرفت و نیزه را پرتاب کرد. هفت بار نیزه پرتاب کرد و هر هفت بار نتوانست به هدف بزند. چون اسبآبی ناگهان هفت دیگ پر از آتش در هوا ظاهر میکرد و نیزههای فرا ماکا یکی پساز دیگری، در این دیگها افتادند؛ آتش گرفتند و ذوب شدند. وقتی نیزههای فرا ماکا تمام شد، دیگهای آتشین ناپدید شدند و اسبآبی با تمسخر به او گفت: «تو هرگز نمیتونی من رو بکشی! چون من هم جادو بلدم و شکستناپذیرم.»
دربارۀ نویسنده، سامانتا نیومن:
سامنتا نیومن نویسندهای است که به خاطر خلق داستانهای ماجراجویی و الهامبخش برای دختران شناخته میشود. او در آثار خود تلاش میکند تا شخصیتهای قوی و مستقل را به تصویر بکشد و به دختران و زنان جوان الهام بخشد تا در زندگی خود به دنبال ماجراجویی و تجربیات جدید باشند.




